از روز اول تا الآن(شیرین ترین روزهای زندگی)
سلام شب بخیرر
حالتون چطوره؟؟... رو به راهینن؟!
کار امشبم شاید یکم طولانی باشه اما خب گفتم کهه به ثبت کردنش می ارزه😁
خب بگم که من وقتی به دنیا اومدم تپل مپل بودم کل فامیل دوستم داشتن علاوه بر این توی خانواده مادریمون من اولین نوه بودم برای همین وقتی به دنیا اومدم همه خوشحال بودن... هنوز دوسال از اومدن من نگذشته بود که یکی دیگه هم اومدد خواهرم بود زهرا...
از اون به بعد ما با هم بودیم ولی یکم لج می کردیممم😢
4 سال گذشت از اونموقع که یکی دیگه هم اومدددد🐳 باز اونم خواهرم بود سنا...
حالا بگذریم از این 5 نفره شدن خانودامون بزارید از دوران مدرسه بگم براتونن
اولا می رفتم پیش دبستان و کلا زیاد بچه ای نبودم که با بقیه درگیر شم و سرم تو لاک خودم بود گذشت که شدم اول و انموقع با چند تا از دوستام بودیم و اینا
ولیی برای دوم مجبور شدم از اونجا برم و رفتیم یه جای دیگه
اونجا یه محیط جدید بود و بچه های جدید چون یه سال اونجا بودم زیاد با کسی دوست نشدم ولی یه خاطره ی بد از اونموقع دارم بهش فکر که میکنم حالم بد میشهه
یه روز توی آپارتمانمون که ما طبقه چهارم بودیم و طبقه سوم یه گوسفند گرفته بودن برای خودشون و موقتا بسته بودنش توی محوطه ساختمون،منم کنجکاو و خواستم از نزدیک ببینمش واسه همین رفتم جلو تر یهو گوسفنده یکم حرکت کرد و من فکر کردم بازهه و برگشتم پشت سرم و بومممم
خوردم به ستون وسط محوطه و دماغم نابود شدد به حدی کبود شده بود که وقتی رفتم بالا مامانم کلی دعوام کرد و بابام مجبور شد توی باد و بارون منو ببره بیمارستان و با فردا صبحش دماغمو عمل کردم
یادمه روزی که از اتاق عمل اومدم بیرون کلی خوراکی برام خریده بودن ولییی زهرا و دختر عمم مریم با هم بردنشون خونه مادربزرگم و خوردنشون....😡
بعد از اون چند سال گذشت و من رفتم شیشم وقتی که اون سالم تموم شد من اصلا برای جدایی از دوستام ناراحت نبودم بلکه بخاطر رفتن از پیش معلمم خیلی ناراحت بودم شاید بهتره بگم که اون بهترین معلم ابتدایی بود که داشتم...
روزی که رفتم هفتم و یه دوره ی جدید خیلی استرس داشتم ولی آخر روز اول بود من منتظر ماشین تا بیاد و برم خونه یهو برگشتم دیدم یه دختره دیگه کنارم روی صندلی نشسته و ازم میپرسه کلاس هفتمی؟؟ منم میگم آره و اونم خودشو معرفی میکنه و میگه با هم توی یه کلاسیم و اینجوری بود که شدیم بهترین دوستای هم توی هفتم و هشتم و نهم
سال آخر نهم که بودیم توی اون دوسال چند نفری اضافه شده بودن به کلاس و خب...
همه ی خاطره های نهم رو یادمه شاید توی یه وبلاگ دیگه جدا راجبش صحبت کنمم آخه خیلی طولانیهه
روزای آخر که امتحانارو دادیم و از قضا امتحانا هم نهایی بود مخصوصا اون سه درس علوم و ریاضی و فارسی که کشوری بودن و ما سخت درس خوندیم
خداروشکر معدلامون اوکی بود
بعدشم که خداحافظی و اینا البته هنوز باهاشون در ارتباطم و بیرون هم میریم
مثلا کلاس ریاضی هم با همیم این خیلی خوبه ولی دیگه آخراشه
البته چند نفرمون با هم توی آزمون نمونه شرکت کردیم و قبول شدیم
واقعا خوشحالم نمیدونم عجیبه من کلاسی نرفته بودم ولی خب نمره آزمونم خوب بود و قبول شدمم
سال های جدید قراره یکم سخت باشه خودتون میدونید کنکور و این داستانا ولیی مطمئنم قراره با بچه ها بترکونیم
خوشحالم که با هم توی یه مدرسه افتادیم جدی میگم😉
حالا که قراره براتون از خودم بنویسم ترجیح میدم همه چیزمو بنویسم
روزای بعدی چیزای بیشتری میخونین
مرسی از کسایی که تا اینجا اومدن😇


از روز اول تا الآن(شیرین ترین روزهای زندگی) 



